X
تبلیغات
تالش بزرگ، سرزمین زیبای من Talesh - تاریخ و تالش

سفر تیمور لنگ در 700 سال قبل به تالش و شرح تالش بقلم خود تیمور لنگ

از کتاب منم تیمور جهانگشا –بقلم خود او –گرد اورنده مارسل بریون فرانسوی


پس از خروج از گیلان بسوی سرزمین (طالش) یا (طلشان) براه افتادم تا مردانی را که میگفتند نیرومنترین مردان کشورهای اطراف دریای ابسکون هستند ببینم و بفهمم که می توانند با من پنجه در پنجه بیندازند یا نه.
وقتی وارد طالش شدم خود را در کشوری یافتم که با سایر کشورهای جنوب دریای (ابسکون) خیلی فرق داشت. مردان وزنان طالش بلندقامت و تنومند بودند ودر ان فصل که من انها را دیدم تقریبا بیش از سترعوت لباس نداشتند و بمن گفتند که در فصل زمستان چرمینه پوش میشوند . صدای مردان طالش ان قدررسا بود که وقتی در دامنه کوه می ایستادند با مردی که در دامنه کوه دیگری قرار داشت صحبت میکردند .از شگفتی های سرزمین طالش سگهای بزرگ و تنومند ان است که دیدم انها را به ارابه میبندند و سگها مثل اسب اربه را حمل میکنند. در کشور طالش گوزن زیاد بود و سکنه محلی در فصل زمستان گوزنها را بارابه میبندند و از انها بار میکشند. لیکن در ان فصل که من در طالش بودم گوزنها را رها کردند که به جنگل بروند و در فصل بهار و تابستان از گوزنها بارکشی نمی نمایند.
در طالش شهری دیدم باسم (خشم) و ان شهر امیری داشت موسوم به (داعی).(این شهر مثل بعضی از شهرهایی که در صفحات قبل ذکر شد و در گیلان بود امروز وجود ندارد –مارسل بریون)
داعی وقتی شنید که من بشهر او نزدیک میشوم باستقبالم امد و قبل از اینکه به شهر وارد شوم مقابل پایم گاو ذبح کرد . شهر خشم شهر کوچکی بود و خانه هایی داشت که سقف انها را باسفال مفروش کرده بودند وهنگام صرف غذا گوزن بریان برایم اوردند.بعد از صرف غذا به داعی گفتم چند تن از مردان نیرومند طالش را احضار کن تا با انها پنجه در پنجه بیندازم (داعی) اظهار کرد ای امیر از این کار خود صرف نظر کن چون اگر تو انها را مقهور نمایی چیزی بر بزرگی تو افزوده نخواهد شد ولی اگر انها تورا مقهور نمایند سبب سرشکستگی من خواهد شد که چرا مهمان بزرگوار و عزیز من مقهور گردیده است.
گفتم ای نیک مرد منظور من این است که خود را بیازمایم و بدانم ایا نیروی من باقی مانده یا از بین رفته است .(داعی) دستور داد دو تن از مردان نیرومند را بیاورند و انها سینه هایی برجسته و بازوانی سطبر داشتند امدند. یکی از انها همقدمن بود و دیگری قدری کوتاهتر. من جبه ای که در تن داشتم بیرون اوردم که ازادتر باشم و به مردی که همقدمن بود اشاره کردم نزدیک شود.
از او پرسیدم ایا میتوانی با من صحبت کنی ؟ ان مرد بزبان طالشی که نوعی از زبان فارسی است گفت اری میتوانم با تو صحبت کنم . گفتم که توتصور نکن که من امیر تیمور هستم مرا مردی همطراز خود تصور نما و تا انجا که زور داری بکوش تا پنجه مرا مقهور کنی. بعد پاها را چپ و راست گذاشتم و پنج انگشت خود را دراز کردم و انگشتان ان مرد در انگشتان من جای گرفت. رسم پنجه افکندن این است که یکی از دو حریف باید طوری دست دیگری را از طرف چپ یا راست خم کند که بمحاذات زانوی او یا زانوی حریف برسد ودر ان موقع مردی که دستش تا زانو خم شده مغلوب است.
مردی که با من مبارزه میکرد میکوشید تا دست مرا خم کند ولی از عهده من بر نیامد و من رفته رفته بر فشارم افزودم دست ان مرد در حالی که به شدت نفس نفس میزد خم شد و تا زانوی او رسید و غریو از تماشاچیان که عده از سکنه شهر وجمعی از افسران من بودند برخواست . مرد طاشی بعد از اینکه پنجه اش رها شد گفت ای امیر تو خیلی زور داری و من چند سکه زر باو دادم و ان مرد خوشوقت گردید.
انگاه خواستم با مرد دیگر پنجه در پنجه بیاندازم ولی ان مرد گفت ای امیر زور رفیق من خیلی بیش از من است و تو چون اورا مقهور کرده ای مرا بطور حتم مغلوب خواهی نمود من با تو پنجه در پنجه نخواهم انداخت .باو هم چند سکه زر دادم و هر دو را مرخص کردم.
از چیزها ی دیدنی سرزمین طالش عبارت بود از درختهایی که هر ک بیش از چند برگ عریض و طولانی نداشت و از بعضی از انها یک خوشه اویخته شده بود و در هر خوشه نزدیک به دویست تا سیصد میوه سبز رنگ مشاهده میشد و هر یک شبیه بود به یک خیار باریک وبمن گفتند ان درختها باسم شجره (موز) خوانده میشود و هر درخت یکسال عمر دارد و بعد از اینکه میوه داد خشک میشود واز بین میرود و سکنه طالش پوست ساقه درخت مزبور را باندازه یک کف دست قطع میکردند و در زمین میکاشتند و یک درخت موز دیگر سبز میشد و بعد از یکسال میوه میداد.
مدت توقف من در طالش زیاد طول نکشید زیرا وقت نداشتم در ان کشور توقف کنم و اگر توقف میکردم فصل قشون کشی میگذشت و من میخواستم خود را به بغداد برسانم و سرزمینی را که هلاکو تصرف کرده بود تصرف نمایم .به (داعی) امیر شهر (خشم) گفتم هر موقع احتیاج به کمک داشت به من مراجعه کند و بداند بزودی بکمکش خواهم شتافت و اگر نتوانم به کمک او بیایم یکی از سردارانم را با عدهای سرباز بکمک او خواهم فرستاد. با اینکه طالش بطور مستقیم در راه ماوراءالنهر نبود در انجا نیز دو برج کبوتر خانه بوجود اوردم تا بوسیله کبوتر قاصد با (داعی) اتباط داشته باشم.
انگاه قشون من براه افتاد و از طالش مراجعت کردم و در طول سواحل ابسکون راه مشرق و جنوب را پیش گرفتم و از منطقه ای موسوم به (شفت) گذشتم وعازم قزوین شدم.

 


موضوعات مرتبط: تاریخی

تاريخ : پنجشنبه 1391/08/25 | 11:59 | نویسنده : Majid Ajgan |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.